من دلم میخواهد خانه ای داشته باشم پر دوست....

کنج هر دیوارش دوستانم بنشینند آرام .....

گل بگو گل بشنو .....شرط وارد گشتن شست و شوی دلهاست ....

شرط آن یک دل بی رنگ و ریاست .....

بر درش برگ گلی میکوبم ‌ِروی آن مینویسم:ای یار!خانه ما اینجاست ...

تا که سهراب نپرسد دیگر :خانه دوست کجاست؟

پ.ن۱ :ما که آخر نفهمیدیم ریاضی چند شدیم .... صبح میگن ۱۷ یا ۱۸ .....ظهر میشه ۱۸ نزدیک ۱۹ .... یکم بیشتر وایسادم شد ...ای خداااااا